Blue_Lover_Yass
Wednesday, March 01, 2006
Saturday, February 18, 2006
طوفان
Friday, February 03, 2006

Sunday, January 22, 2006
وداع

اگر روزی رسد دستم به دامانت
کنم جان را به قربانت
ولی بی لطف و احسانت چگونه؟
شوم نا خوانده مهمانت چگونه؟
تو معبود منی
بگذار داد از دل بگیرم
پناهم ده
که بر سقف حرم منزل بگیرم
تو دریایی و من
تنها غریق مانده در باران
تو فانوس رهم شو
تا ره ساحل بگیرم
در این بازار بی مهری
به دیدار تو شادم
تو شادم کن
که سوز غم بر آمد از نهادم
تو می گفتی صدایم کن
زسوز سینه هر شب
صدایت می زنم
اما رسی ایا به دادم؟
کمک کن
تا ابد تنها به تو عاشق بمانم
به کوی عاشقی
شعر خوش ماندن بخوانم
Thursday, December 29, 2005
يك روز از زمين
كه مي گويد كه ديگر مسيح بر صليب نيست؟
مسيح در اين قرون اخير نيز روزها به صليب كشيده مي شود.
عشق هر روز به سخره عشق ورزان اين روزگارمصنوعي گرفته مي
شود.در سخن، عشق چه گران و در عمل چه بس سبك است.
طبيعت در اين واژه هاي بي معنا مرده است.ديگر تصنع تمام وجود يبشر
را فرا گرفته و طبيعت به خوابي ابدي فرو رفته است.
و موعود كسي نيست جز همان نوري كه بر چشمان خواب رفته طبيعت
مي تابد و آن را بيدار مي كند.
و چه گران است آن لحظه هايي از روز كه بشر حتي نمي داند زير بار
چه بار چه اندوهي خفته است؟
و مسيح همان عشق است. و عشق است كه در هر روز از زمين به
صليب كشيده مي شود.
در طبيعت امروز بشر كه كاش نام تصنع امروز بشر بر آن بود چه سهل
و آسان است فراموش كردن طبيعت اصيل انسان بودن.
و در هر روز از زمين آن چيست كه از چشمان اين كودكان معصوم ، از
قلب هاي اين عاشقان دل سوخته و از تفكر فيلسوفان فسيل شده طبيعت
مي چكد؟طبيعتي مصنوعي به نام اشك. و آيا اين اشك همان مسيح نيست ؟
آري اين همان مسيح است كه بر تارك موجودات زنده اي به نام بشر به
صليب كشيده مي شود.مسيح،يعني مجموعه اي از خوبيهاي خالص
طبيعت بشر و اشك نيز همان خوبي است كه از دريچه چشم فرو مي چكد.
چه سخت است ندانستن و چه دشوارتر است ندانستن ندانستن و از همه
دشوارتر تفكر خام دانستن در عين ندانستن.
و مسيح همان انسانيت است و انسانيت است كه در هر روز از زمين به
صليب كشده مي شود.
آنان كه فقيرند از درد جسم مي ميرند و آنان كه غني از درد دل.و اين
طبيعت متصنع هميشه از آنجا مي ميرد كه ندارد.و نه از جسم.
و برخي از اين طبيعت متصنع از جايي مي ميرند كه دارند. برخي از
روح و برخي از جسم.
ديگر پيامبر درون بشر نيز رحلت كرده است. و چه بشر شجاعي است
،بشري كه در اين عصربدون پيامبر زنده مانده است و انگاره مي كند كه
باعشق زندگي مي كند.
تجسم ظريف بشر خشونت سخت دوران است.در اين طبيعت متصنع همه
مي كوشند كه خلاصه باشند.خلاصه بگويند.خلاصه بشنوند و خلاصه
عمل كنند.همان طور كه انسانيت فقط به جسم خلاصه شده است و عشق
به كلمات.
زمين،اين مادر كهنسال طبيعت، به حكم گهواره اي كه بشر را به خواب
فرو مي برد،مي ماند و مرگ فرزندش را به چشم مي بيند.
داغ فرزندي كه در دامان خودش متولد شدو نه به سبب گرماي زمين كه
از شدت سرماي بشر در دامان خودش چشم از زمين فرو بست.
براي خودمان طبيعتي زخمي ساخته ايم و آن را با ضماد عشق در خيال
خويش درمان مي كنيم.
و ايا اين مسيح نيست كه بر صليب كشده مي شود؟
مسيح مگر كيست؟مسيح همان طبيعت خالص زمين است.
پس نگوييم ديگر مسيح بر صليب نيست.مسيح در هر روز از زمين
هزاران بار به صليب كشيده مي شود.و اين تكرار است كه چشمان بشر
قادر به ديدن آن نيست ،نه بر صليب كشيده شدن مسيح.
مسيحا!تحمل كن اين روزهاي اشكبار بشر را كه
Wednesday, October 12, 2005

Thursday, July 14, 2005
اگرفقط
if only i could follow you across the open seas
if only i could hold you in my arms so tight
if only i could share with you the beauty of the treesand share you the gentleness of
the summer breez sit with you and listen to the laughter of a child sit with you in
silence watching creature in the wild listen to the stories you tell ofdaysgone by
be there just to hold you if a memory made you cry sit with you and listen to the
chriping of a bird smiling as you tell me it's the sweetest sound you'veheard so
if you ever find the time reach out and type my name the dreams above i mentioned
will always be the same
if my life was diffrent i know what i would do I 'd stand tall there at your side and
cross those seas with you
Tuesday, July 05, 2005
what is love?
Love is when two peole touch each other's soul.
Love is honesty and trust.
Love is helping one another.
Love is mutual respect.
Love means that diffrences can be worked out.
Love means reaching your dreams together.
Love is the conection of two hearts.
...yours and mine.
Sunday, July 03, 2005
somehow in this great big world i found my way to you.my friend across the
computer lines,my heart,my soul,that's who.you try to make me smile whith the mail
you send my way.you never fail to dropa line each and every day.whenever i have
hurried home whith something,i must share,i find it just so comforting that you are
always there.encouragment you give me and a friendship that is true.i am glad my
soul while reaching out found someone like you...
Wednesday, June 29, 2005
ماه تمام من
تو ماه را
بيشتر از همه دوست ميداشتي
و من تو را ...
و حالابعد تو
ماه تمام هر شب
تو را به ياد من ميآورد
ميخواهم فراموشت كنم
اما اين ماه
با هيچ دستمالي
از پنجره اتاقم پاك نميشود!
اما بی تو بسيار تاريکم
ستاره کوچکي در کلمه ايي بگذار و به آسمانم روانه کن
بی تو بسيار تاريکم ماه تمام من
خيلی...
blue_love_yass
Monday, June 27, 2005
YOU WENT
تو رفتي
چه آرام و بي صدا
حتي به قطره اشكي كه بر زمين چكيد هم
نگاهي نكردي...
رفتن تو مانند كابوس تلخي بود
كه به حقيقت پيوست...
اگر از راهي كه من آمده بودم
نمي رفتي،
نمي توانستم رفتنت را باور كنم
.....
و من ماندم
تنهاي تنها
من ماندم تا همراه ابرها
بر اين كوير تشنه ببارم...
ماندم كه عشق را دلداري دهم...
ماندم كه رفتنت را ببينم....
ماندم كه تو فراموشم كني...
ماندم كه به ياد شبهاي انتظار
شمعي بيفروزم...
مرا فراموش كن...
فراموش كن آنچه از من شنيدي
فراموش كن آن شبي را كه با من
در آغوش مهتاب هرسو رميدي
من نمي توانم فراموشت كنم
چون هميشه باتو هستم...
Saturday, June 25, 2005
غريب آشنا
غریب آشنای من چشم تو آزادی من
تبسم لبهای تو غزل غزل شادی من
تو قله ی سپید عشق زیباترین خواب منی
بگو که اسمت تا ابد روی لب لال منه
دل نداره بی تو دمی تو سینه آرو م و قرار
حاصلش این بوده تو رو من می بینم امروز باهام
بوی تو داره نفسام از دم بی نیاز تو
بهت فقط گفت که عزیز نگفت که از گل نازکتر
اونی که بخشیدی به من یه وقت نره از خونمون
همه غرور من باشه تا با خودم می بینمش
Wednesday, June 22, 2005
صدا
Saturday, June 18, 2005
محبت
محبت يعني: بر پاييز گريستن، با چشم بسته دنيا را ديدن، شب را چشيدن، سكوت كردن. و دم بر نياوردن
محبت يعني: بر گذشته اشك ريختن، عشق را يادآور شدن، دستهاي باد را به گرمي فشردن، و با باران خنديدن، آسمان را به خدا واگذار كردن.
محبت يعني: تپش قلب دو عاشق، يعني شمارش نفسهاي معشوق، يعني جان دادن، يعني گرماي دست دو دلدده
Saturday, June 11, 2005
سالگرد عشق
امشب براي چندمين بار از تو خواستم.از تو خواستم تا اجابتم كني.يك سال ديگر گذشت.و من يك سال ديگر را بي تو طي كردم ولي نمي داني چگونه؟
اين سال هاي سياه بي تو كي تمام مي شود؟تو كه تنها تكيه گاهم بودي حالا ديگر نيستي ببيني چگونه بي تو پشتم شكسته و بي پناه شده ام.اي كاش ان هنگام كه مي رفتي اين قلب عاشق را نيز با خود مي بردي ..مي بردي تا شايد كسي از ديار غريب ان را دوباره اين گونه نمي شكست. جرات ندارم دلم را برايت بازگو كنم. كه اگر سفره دلم را بگشايم جز خرده هاي قلب شكسته ام چيزي نمي بيني.آخر تو به من سپرده بودي كه مراقب قلبم باشم ولي نتوانستم
كجايي؟كجايي كه ببيني از شدت تنفر عشق در خود پيچيده ام.بازهم 21 اين ماه آمد. بيست و يكمي ديگر بدون تو و من باز به تنهايي در عزاي بيست و يكم ها نشسته ام.
هر روز فراقت سالها برايم گذشت.و حالا پس از سالها هنوز چشمان عاشقم در مزار اين عشق خون گريه مي كند.
و من امروز در سالگرد عشق به تنهايي در خرابات خاطراتم طي مي كنم ....تنها و بي تو.و تو در كنار محبوبت چه عاشقانه و عارفانه سر مست مي رقصي.رهايي از چنين ظلم آبادي فقط لايق تو بود و مرا گذران در اين خاك تا ابد، لايق
سندن ايره ياشامام
سن سيز ليزخ اوستوم
ياروم نده چارم؟
سن بنه اورگنن سالدين
من سنه اورگيم يازديم
Tuesday, June 07, 2005
هك
Monday, June 06, 2005
گفته بودم كه
ميرسد روزی که مرگ عشق را باور کنی
ميرسد روزی که بی من لحظه ها را سر کنی
ميرسد روزی که بی من درمزار خاطراتم
شعرهای کهنه ام را مو به مو از بر کنی



